حكيم ابوالقاسم فردوسى

14

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ چنين تا بر آمد برين روزگار * نديدند جز خوبى از كردگار ] [ جهان سر بسر گشت او را رهى * نشسته جهاندار با فرهى ] يكايك بتخت مهى بنگريد * بگيتى جز از خويشتن را نديد منى كرد آن شاه يزدان شناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس [ گرانمايگان را ز لشگر بخواند * چه مايه سخن پيش ايشان براند ] چنين گفت با سالخورده مهان * كه جز خويشتن را ندانم جهان هنر در جهان از من آمد پديد * چو من نامور تخت شاهى نديد جهان را به خوبى من آراستم * چنانست گيتى كجا خواستم خور و خواب و آرامتان از منست * همان كوشش و كامتان از منست بزرگى و ديهيم شاهى مراست * كه گويد كه جز من كسى پادشاست همه موبدان سر فگنده نگون * چرا كس نيارست گفتن نه چون چو اين گفته شد فرّ يزدان ازوى * بگشت و جهان شد پر از گفت‌گوى منى چون بپيوست با كردگار * شكست اندر آورد و برگشت كار چگفت آن سخن گوى با فرّ و هوش * چو خسرو شوى بندگى را بكوش بيزدان هر آن كس كه شد ناسپاس * بدلش اندر آيد ز هر سو هراس بجمشيد بر تيره‌گون گشت روز * همى كاست آن فرّ گيتى فروز [ داستان ضحاك با پدرش ] يكى مرد بود اندر آن روزگار * ز دشت سواران نيزه گذار گرانمايه هم شاه و هم نيك مرد * ز ترس جهاندار با باد سرد كه مرداس نام گرانمايه بود * بداد و دهش برترين پايه بود مر او را ز دوشيدنى چارپاى * ز هر يك هزار آمدندى بجاى [ همان گاو دوشا بفرمانبرى * همان تازى اسب گزيده مرى ] [ بز و ميش بد شيرور همچنين * بدوشيزگان داده بد پاك دين ] [ بشير آن كسى را كه بودى نياز * بدان خواسته دست بردى فراز ] پسر بد مر اين پاك دل را يكى * كش از مهر بهره نبود اندكى جهانجوى را نام ضحاك بود * دلير و سبكسار و ناپاك بود كجا بيوراسپش همى خواندند * چنين نام بر پهلوى راندند كجا بيور از پهلوانى شمار * بود بر زبان درى ده هزار ز اسپان تازى بزرين ستام * ورا بود بيور كه بردند نام شب و روز بودى دو بهره بزين * ز روى بزرگى نه از روى كين چنان بد كه ابليس روزى پگاه * بيامد بسان يكى نيك خواه دل مهتر از راه نيكى ببرد * جوان گوش گفتار او را سپرد به دو گفت پيمانت خواهم نخست * پس آنگه سخن برگشايم درست جوان نيك دل گشت فرمانش كرد * چنانچون بفرمود سوگند خورد كه راز تو با كس نگويم ز بن * ز تو بشنوم هر چه گوئى سخن به دو گفت جز تو كسى كدخداى * چه بايد همى با تو اندر سراى [ چه بايد پدر كش پسر چون تو بود * يكى پندت از من ببايد شنود ]